من برای تفریح این صفخه را درست کردم 
.................................................................
مردی
سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می
گوید:دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!
*******************
دستور زبان
آموزگار:بچه
ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.
احمد:آقا
اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!
*******************
پیراهن
تنگ
مریم:مادر
این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم.
مادر:پیراهن
هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!
*******************
اهمیت
بیشتر
دو نفر
به شکار رفته بودند. اولی خرگوش دید، تفنگ را برداشت و خرگوش را هدف قرار داد.
ناگهان
دومی به او گفت:«صبر کن، توی تفنگ فشنگ نگذاشته ای.»
اولی با
ناراحتی جواب داد:ول کن بابا، حالا وقت این حرف ها نیست. تا بخواهم فشنگ بگذارم،
خرگوش در رفته است.
*******************
سیری
مادر به
پسرش:پسرم چرا ناهارت را نمی خوری، مگه چیزی خورده ای؟
پسر:زمین
یخ زده بود، زمین خوردم. چون هوا هم سرد بود، سرما هم خوردم و خلاصه آنقدر حرص
خورده ام که سیر شده ام.
*******************
شب
کاراگاهی
یک شب شرلوک هلمز، کاراگاه مشهور و دستیارش واتسون در چادری خوابیده بودند. نیمه
شب، هولمز، واتسون را بیدار کرد.
هولمز:واتسون،
به ستاره های بالا سرت نگاه کن و بگو برداشتت چیست؟
واتسون:من
میلیون ها ستاره می بینم و اگر میلیون ها ستاره وجود داشته باشند و اگر فقط چند تا
از آن ها سیاره ای مثل زمین ما باشد، پس امکان وجود حیات در چنین سیاره هایی هست.
هولمز:واتسون،
تو عجب آدم نادانی هستی! یک نفر چادرمان را دزدیده است، همین.
*******************
قناری
فرهاد
گریه کنان پیش مادرش آمد. مادر پرسید:چی شده فرهاد، چرا گریه می کنی؟
فرهاد
جواب داد:داشتم قفس قناری را تمیز می کردم یک دفعه دیدم قناری ام گم شده است.
مادر با
تعجب پرسید:با چی قفس را تمیز می کردی؟ و فرهاد با خونسردی پاسخ داد:با جارو برقی.
*******************
هذیان
پزشک:بیماریش
خیلی شدید است. آیا هذیان هم می گوید؟
پرستار:بله،
اتفاقاً چند دقیقه پیش از این که شما تشریف بیاورید می گفت:الان عزرائیل می آید.
*******************
فرصت
شخصی با
دوست خود وارد رستوران شد، پیشخدمت جلو آمد و پرسید:چی میل می فرمایید؟
آن شخص
پاسخ داد:کمی به ما فرصت دهید تا صحبت هایمان تمام شود. پیشخدمت کمی فکر کرد.
گفت:فرصت
داشتیم، اما مشتری های دیگر خوردند و تمام شد. چیز دیگری بفرمایید تا بیاورم
…………………………………………………….
معلم:
بگو ببینم، کمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟
شاگرد: پادشاه بدی نبود، فقط همیشه از کمبود بودجه شکایت داشت.
✰✩☆✰✩☆✰
حیف
نون میره هتل. صبح روز اول میره توی رستوران هتل صبحانه بخوره میبینه روی تابلو
نوشته: از ساعت ۷ الی ۱۱ صبحانه… از ساعت ۱۱
الی ۵ ناهار و از ساعت ۵ الی ۱۱ شب شام سرو میشود…
پیش خودش میگه: پس من کی وقت کنم برم شهر رو ببینم؟
✰✩☆✰✩☆✰
مردِ میره دزدی چیز به درد بخور پیدا نمیکنه از لجش مشق بچه صاحب خانه را خط خطی میکنه.
✰✩☆✰✩☆✰
اولی: از ماشینی که خریدی راضی هستی؟ دومی: خودم نه، ولی مکانیک سر کوچه خیلی راضیه!
✰✩☆✰✩☆✰
یه قورباغه از یه گربه میپرسه: قورقورقوربونت بشم، کلاس چندمی؟ گربهه میگه پیش پیش… دانشگاهیم!
✰✩☆✰✩☆✰
همون قورباغه با یه زنبور ازدواج میکنه! قورباغه میگه قوقوقوقوقوقوربونت برم زنبور میگه وظ وظ وظ وظ وظ وظ وظیفته!
✩☆✰✩☆✰ جوک خنده دار کودکانه ✰✩☆✰✩☆
معلم: نام پدرت چیست؟
دانش آموز: پدرم نامهای مختلفی دارد. من به او میگویم بابا، مادرم میگوید پدر بچهها،
نوکرمان میگوید آقا و بقال محلهمان میگوید بدحساب!
✰✩☆✰✩☆✰
به غضنفرمیگن چرا زنبورها گل میخورن؟ میگه خوب حتما دروازه بانیشون خوب نیست!
✰✩☆✰✩☆✰
یارو بادکنکفروشی باز میکنه بالای مغازهاش میزنه بادکنک اعلا به شرط چاقو!
✰✩☆✰✩☆✰
یک روز در یخچال یه یارو کنده میشه جاش پرده میذاره!
✰✩☆✰✩☆✰
بیمار: آقای دکتر! این، آن دندانی نیست که میخواهم بکشم.
دکتر: صبر داشته باشید جانم، کم کم به آن هم میرسیم!
✰✩☆✰✩☆✰
دو هندوانه فروش نزدیک به هم بساط کرده
و مشغول فروش هندوانه بودند.
اولی فریاد میزد: بیا که هندوانه دارم، قند عسل، نبات، قرمز قرمز، بیا بیا به شرط
چاقو، هندوانه فروش دومی هم بدون این که فریاد بزند، خطاب به عابران میگفت: هرچی
اون میگه منم دارم!
........................................
به
غضنفر میگن: توی عمرت، سختترین کاری که کردی چی بوده؟ میگه: پر کردن نمکدون!
میگن: چرا؟
جواب میده: آخه سوراخهاش خیلی ریزه.
✰✩☆✰✩☆✰
به یه نفر میگن: خوابیده آب نخور عقلت کم میشه. میگه: عقل دیگه چیه؟ میگن: هیچی بابا آبتو بخور.
✰✩☆✰✩☆✰
از خسیسی پرسیدند: تو در دنیا چه آرزویی
داری؟
گفت: آرزو دارم کچل شوم و دیگر پول سلمانی ندهم!
✰✩☆✰✩☆✰
آموزگار: بچهها توجه کنید! بعضی از
کلمهها با «ان» و «ها» جمع بسته نمیشوند. مثل درس که میشود دروس. حالا یکی از شما
مثال دیگری بزند.
احمد:آقا اجازه، مثل خرس که جمع آن میشود خروس!
✩☆✰✩☆✰ جوک خنده دار کودکانه ✰✩☆✰✩☆
افراد یکی از قبایل آدمخوار مرد کله تاسی را دستگیر میکنند و نزد رئیسشان میبرند و از رئیس میپرسند با این مرد تاس چه کنیم؟ رئیس میگوید: از او تاس کباب درست کنید!
✰✩☆✰✩☆✰
کلاغه به درخت پیر گفت: شنیدم مادربزرگ
شدی اسم نوهات چیه؟
درخت با خوشحالی گفت: اسمش مداده مداد!
✰✩☆✰✩☆✰
بچه: بابا هواپیمای به این بزرگی رو
چطور میدزدن؟
بابا: اول صبر میکنند بره بالا، کوچیک که شد بعد میدزدنش.
✰✩☆✰✩☆✰
معلم: بچهها کسی میتواند بگوید چرا به
بعضی از مگسها، خرمگس میگویند؟
شاگرد:، چون آنها عقل درست و حسابی ندارند.
✰✩☆✰✩☆✰
اولی: من هر وقت چیزی در کله ام فرو
رود، دیگر بیرون نمیآید و فراموش نمیکنم.
دومی: پس چرا پولی را که از من قرض گرفتی یادت رفته؟!
بیشتر بخوانید: جالب ترین داستان های طنز بهلول
⇐جوک خنده دار کودکانه⇒
آقای
فراموشکار میره دکتر میگه آقای دکترمن فراموشی گرفتهام.
دکتر میگه: چند وقته این بیماری رو دارین؟
آقای فراموشکار میگه: کدوم بیماری؟
✰✩☆✰✩☆✰
پرویز به دوستش گفت: فرق میان آموزگار و
دماسنج چیست؟
دوستش گفت: هیچ! چون هر کدام از آنها صفر را نشان بدهند تن آدم میلرزد.
✰✩☆✰✩☆✰
مشتری شکموی هتل، به رستوران رفت تا صبحانه بخورد. پیش خدمت پرسید: برای صبحانه چی میل دارید قربان؟ مشتری گفت: پنجاه تا تخممرغ برایم نیمرو کنید… برای من نوشیدنی چی میآورید؟ پیش خدمت گفت: برای شما یک نوشیدنی خوب داریم: هواشناسی اعلام کرده امروز صبح سیل میآید!
✰✩☆✰✩☆✰
یارو با خوشحالی به دوستش میگه بالاخره این پازل رو بعد از ۳ سال حل کردم. دوستش میگه: ۳ سال زیاد نیست؟ میگه: نه بابا رو جعبه اش نوشته ۳ تا ۵ سال!
✩☆✰✩☆✰ جوک خنده دار کودکانه ✰✩☆✰✩☆
پسر مهربان داشت نوار خالی گوش میداد و
بلند بلند گریه میکرد، بهش میگن چرا گریه میکنی؟
میگه: دلم واسه خوانندهاش میسوزه، طفلکی لال بوده!
✰✩☆✰✩☆✰
یه پسره به دوستش میگه: بیا بریم دریا.
دوستش میگه: نه اگه غرق بشم مامانم منو میکشه!
✰✩☆✰✩☆✰
خانم خیلی مهربان و دختر کوچولوی خیلی
مهربانش به پارک آمده بودند. آنها از اغذیهفروشی پارک یک پیتزا خریدند، اما کلاغها
و گربهها آمدند و بیشترش را خوردند.
خانم گفت: حالا که همه سیر شدهاند، بقیه اش را میگذاریم لب پنجره تا برادر و پدر
بی زبانت بیایند بخورند!
✰✩☆✰✩☆✰
پزشک: بیماریش خیلی شدید است. آیا هذیان
هم میگوید؟
پرستار: بله، اتفاقاً چند دقیقه پیش از این که شما تشریف بیاورید میگفت: الان
عزرائیل میآید.
بیشتر بخوانید: مجموعه جدید اشعار کوتاه طنز
⇐جوک خنده دار کودکانه⇒
قاضی:
چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟
متهم: جناب قاضی! خودش میخواست، هر وقت من را میدید میگفت: یک سری به ما بزن!
✰✩☆✰✩☆✰
غضنفر میره رستوران میگه: جوجه دارین؟
گارسون:آره
میگه: دونه بش بدین نمیره!
✰✩☆✰✩☆✰
مسافر تاکسی به راننده گفت: آقای
راننده، شما میتوانید اسم چندتا از شاعران مهم ایران بگویید؟
راننده گفت: بله قربان… حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی، عطار، خاقانی…
مسافر حرف راننده را قطع کرد و گفت: خیلی ممنون… میخواستم سر خاقانی پیاده
شوم، اسمش را یادم رفته بود!
✰✩☆✰✩☆✰
مادر: علی بیا اسفناج بخور آهن دارد.
علی: آخر مادر جان الان آب خوردم میترسم زنگ بزند.


پیش گفتار