loading...

کار های نو

بازدید : 260
زمان :
<-PostVoteForm->

من برای تفریح این صفخه را درست کردم

.................................................................


مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید:دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!

*******************

دستور زبان
آموزگار:بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.

احمد:آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!

*******************
پیراهن تنگ
مریم:مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم.

مادر:پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!

*******************
اهمیت بیشتر
دو نفر به شکار رفته بودند. اولی خرگوش دید، تفنگ را برداشت و خرگوش را هدف قرار داد.

ناگهان دومی به او گفت:«صبر کن، توی تفنگ فشنگ نگذاشته ای

اولی با ناراحتی جواب داد:ول کن بابا، حالا وقت این حرف ها نیست. تا بخواهم فشنگ بگذارم، خرگوش در رفته است.

*******************
سیری
مادر به پسرش:پسرم چرا ناهارت را نمی خوری، مگه چیزی خورده ای؟

پسر:زمین یخ زده بود، زمین خوردم. چون هوا هم سرد بود، سرما هم خوردم و خلاصه آنقدر حرص خورده ام که سیر شده ام.

*******************
شب
کاراگاهی یک شب شرلوک هلمز، کاراگاه مشهور و دستیارش واتسون در چادری خوابیده بودند. نیمه شب، هولمز، واتسون را بیدار کرد.

هولمز:واتسون، به ستاره های بالا سرت نگاه کن و بگو برداشتت چیست؟

واتسون:من میلیون ها ستاره می بینم و اگر میلیون ها ستاره وجود داشته باشند و اگر فقط چند تا از آن ها سیاره ای مثل زمین ما باشد، پس امکان وجود حیات در چنین سیاره هایی هست.

هولمز:واتسون، تو عجب آدم نادانی هستی! یک نفر چادرمان را دزدیده است، همین.

*******************
قناری
فرهاد گریه کنان پیش مادرش آمد. مادر پرسید:چی شده فرهاد، چرا گریه می کنی؟

فرهاد جواب داد:داشتم قفس قناری را تمیز می کردم یک دفعه دیدم قناری ام گم شده است.

مادر با تعجب پرسید:با چی قفس را تمیز می کردی؟ و فرهاد با خونسردی پاسخ داد:با جارو برقی.

*******************
هذیان
پزشک:بیماریش خیلی شدید است. آیا هذیان هم می گوید؟

پرستار:بله، اتفاقاً چند دقیقه پیش از این که شما تشریف بیاورید می گفت:الان عزرائیل می آید.

*******************
فرصت
شخصی با دوست خود وارد رستوران شد، پیشخدمت جلو آمد و پرسید:چی میل می فرمایید؟

آن شخص پاسخ داد:کمی به ما فرصت دهید تا صحبت هایمان تمام شود. پیشخدمت کمی فکر کرد.

گفت:فرصت داشتیم، اما مشتری های دیگر خوردند و تمام شد. چیز دیگری بفرمایید تا بیاورم

…………………………………………………….

معلم: بگو ببینم، کمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟
شاگرد: پادشاه بدی نبود، فقط همیشه از کمبود بودجه شکایت داشت.

✰✩☆✰✩☆✰

حیف نون میره هتل. صبح روز اول میره توی رستوران هتل صبحانه بخوره میبینه روی تابلو نوشته: از ساعت ۷ الی ۱۱ صبحانه از ساعت ۱۱ الی ۵ ناهار و از ساعت ۵ الی ۱۱ شب شام سرو میشود
پیش خودش میگه: پس من کی وقت کنم برم شهر رو ببینم؟

✰✩☆✰✩☆✰

مردِ میره دزدی چیز به درد بخور پیدا نمیکنه از لجش مشق بچه صاحب خانه را خط خطی میکنه.

✰✩☆✰✩☆✰

اولی: از ماشینی که خریدی راضی هستی؟ دومی: خودم نه، ولی مکانیک سر کوچه خیلی راضیه!

✰✩☆✰✩☆✰

یه قورباغه از یه گربه میپرسه: قورقورقوربونت بشم، کلاس چندمی؟ گربهه میگه پیش پیش دانشگاهیم!

✰✩☆✰✩☆✰

همون قورباغه با یه زنبور ازدواج میکنه! قورباغه میگه قوقوقوقوقوقوربونت برم زنبور میگه وظ وظ وظ وظ وظ وظ وظیفته!

✩☆✰✩☆✰ جوک خنده دار کودکانه ✰✩☆✰✩☆

معلم: نام پدرت چیست؟
دانش آموز: پدرم نام‌های مختلفی دارد. من به او میگویم بابا، مادرم میگوید پدر بچه‌ها، نوکرمان میگوید آقا و بقال محله‌مان میگوید بدحساب!

✰✩☆✰✩☆✰

به غضنفرمیگن چرا زنبور‌ها گل میخورن؟ میگه خوب حتما دروازه بانی‌شون خوب نیست!

✰✩☆✰✩☆✰

یارو بادکنک‌فروشی باز میکنه بالای مغازه‌اش میزنه بادکنک اعلا به شرط چاقو!

✰✩☆✰✩☆✰

یک روز در یخچال یه یارو کنده میشه جاش پرده می‌ذاره!

✰✩☆✰✩☆✰

بیمار: آقای دکتر! این، آن دندانی نیست که می‌خواهم بکشم.

دکتر: صبر داشته باشید جانم، کم کم به آن هم می‌رسیم!

✰✩☆✰✩☆✰

دو هندوانه فروش نزدیک به هم بساط کرده و مشغول فروش هندوانه بودند.
اولی فریاد میزد: بیا که هندوانه دارم، قند عسل، نبات، قرمز قرمز، بیا بیا به شرط چاقو، هندوانه فروش دومی هم بدون این که فریاد بزند، خطاب به عابران میگفت: هرچی اون میگه منم دارم!

........................................

به غضنفر میگن: توی عمرت، سختترین کاری که کردی چی بوده؟ میگه: پر کردن نمکدون!
میگن: چرا؟
جواب میده: آخه سوراخهاش خیلی ریزه.

✰✩☆✰✩☆✰

به یه نفر میگن: خوابیده آب نخور عقلت کم میشه. میگه: عقل دیگه چیه؟ میگن: هیچی بابا آبتو بخور.

✰✩☆✰✩☆✰

از خسیسی پرسیدند: تو در دنیا چه آرزویی داری؟
گفت: آرزو دارم کچل شوم و دیگر پول سلمانی ندهم!

✰✩☆✰✩☆✰

آموزگار: بچه‌ها توجه کنید! بعضی از کلمه‌ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمیشوند. مثل درس که میشود دروس. حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.
احمد:آقا اجازه، مثل خرس که جمع آن میشود خروس!

✩☆✰✩☆✰ جوک خنده دار کودکانه ✰✩☆✰✩☆

افراد یکی از قبایل آدم‌خوار مرد کله تاسی را دستگیر میکنند و نزد رئیس‌شان میبرند و از رئیس میپرسند با این مرد تاس چه کنیم؟ رئیس میگوید: از او تاس کباب درست کنید!

✰✩☆✰✩☆✰

کلاغه به درخت پیر گفت: شنیدم مادربزرگ شدی اسم نوه‌ات چیه؟
درخت با خوشحالی گفت: اسمش مداده مداد!

✰✩☆✰✩☆✰

بچه: بابا هواپیمای به این بزرگی رو چطور میدزدن؟
بابا: اول صبر میکنند بره بالا، کوچیک که شد بعد میدزدنش.

✰✩☆✰✩☆✰

معلم: بچه‌ها کسی می‌تواند بگوید چرا به بعضی از مگس‌ها، خرمگس می‌گویند؟
شاگرد:، چون آن‌ها عقل درست و حسابی ندارند.

✰✩☆✰✩☆✰

اولی: من هر وقت چیزی در کله ام فرو رود، دیگر بیرون نمیآید و فراموش نمیکنم.
دومی: پس چرا پولی را که از من قرض گرفتی یادت رفته؟!


بیشتر بخوانید: جالب ترین داستان های طنز بهلول


جوک خنده دار کودکانه

آقای فراموشکار میره دکتر میگه آقای دکترمن فراموشی گرفته‌ام.
دکتر میگه: چند وقته این بیماری رو دارین؟
آقای فراموشکار میگه: کدوم بیماری؟

✰✩☆✰✩☆✰

پرویز به دوستش گفت: فرق میان آموزگار و دماسنج چیست؟
دوستش گفت: هیچ! چون هر کدام از آن‌ها صفر را نشان بدهند تن آدم می‌لرزد.

✰✩☆✰✩☆✰

مشتری شکموی هتل، به رستوران رفت تا صبحانه بخورد. پیش خدمت پرسید: برای صبحانه چی میل دارید قربان؟ مشتری گفت: پنجاه تا تخم‌مرغ برایم نیمرو کنید برای من نوشیدنی چی میآورید؟ پیش خدمت گفت: برای شما یک نوشیدنی خوب داریم: هواشناسی اعلام کرده امروز صبح سیل میآید!

✰✩☆✰✩☆✰

یارو با خوشحالی به دوستش میگه بالاخره این پازل رو بعد از ۳ سال حل کردم. دوستش میگه: ۳ سال زیاد نیست؟ میگه: نه بابا رو جعبه اش نوشته ۳ تا ۵ سال!

✩☆✰✩☆✰ جوک خنده دار کودکانه ✰✩☆✰✩☆

پسر مهربان داشت نوار خالی گوش می‌داد و بلند بلند گریه می‌کرد، بهش میگن چرا گریه می‌کنی؟
میگه: دلم واسه خوانندهاش میسوزه، طفلکی لال بوده!

✰✩☆✰✩☆✰

یه پسره به دوستش میگه: بیا بریم دریا.
دوستش میگه: نه اگه غرق بشم مامانم منو می‌کشه!

✰✩☆✰✩☆✰

خانم خیلی مهربان و دختر کوچولوی خیلی مهربانش به پارک آمده بودند. آن‌ها از اغذیه‌فروشی پارک یک پیتزا خریدند، اما کلاغ‌ها و گربه‌ها آمدند و بیشترش را خوردند.
خانم گفت: حالا که همه سیر شده‌اند، بقیه اش را میگذاریم لب پنجره تا برادر و پدر بی زبانت بیایند بخورند!

✰✩☆✰✩☆✰

پزشک: بیماریش خیلی شدید است. آیا هذیان هم میگوید؟
پرستار: بله، اتفاقاً چند دقیقه پیش از این که شما تشریف بیاورید میگفت: الان عزرائیل میآید.


بیشتر بخوانید: مجموعه جدید اشعار کوتاه طنز


جوک خنده دار کودکانه

قاضی: چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟
متهم: جناب قاضی! خودش میخواست، هر وقت من را میدید میگفت: یک سری به ما بزن!

✰✩☆✰✩☆✰

غضنفر میره رستوران میگه: جوجه دارین؟
گارسون:آره
میگه: دونه بش بدین نمیره!

✰✩☆✰✩☆✰

مسافر تاکسی به راننده گفت: آقای راننده، شما میتوانید اسم چندتا از شاعران مهم ایران بگویید؟
راننده گفت: بله قربان
حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی، عطار، خاقانی مسافر حرف راننده را قطع کرد و گفت: خیلی ممنون میخواستم سر خاقانی پیاده شوم، اسمش را یادم رفته بود!

✰✩☆✰✩☆✰

مادر: علی بیا اسفناج بخور آهن دارد.
علی: آخر مادر جان الان آب خوردم میترسم زنگ بزند.


تعداد صفحات : 0

درباره ما
Profile Pic
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 5
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا : 2
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    ایا این سایت به شما کمک کرد؟





    خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    لینک های ویژه